جستجو :
پایگاه اطلاع رسانی نمایشگاه ها ، همایش ها ، مسابقات و مناسبت های داخلی و خارجی



عبور از سرگردانی در ایستگاه زمان
گفتگو با فرشته طائر پور ، نویسنده و تهیه کننده زن دوم

سمانه احمدی

  • سمانه احمدی:

دفتر کار کهنسالی که پر است از خاطره و نمونه های کمیاب صنایع و مطاع هنری و فرهنگی . فرشته طائر پور نویسنده و تهیه کننده فیلم « زن دوم » را در چنین محلی می بینم . آن هم پس از خاتمه یافتن نگارش یک نامه طولانی  که باید به سرانجام می رساندش . دفتر کار طائر پور یک ساختمان قدیمی در خیابان صفی علیشاه است که خوانقاه برو ها می شناسندش . داخل سالن میانی آن پر است از نسخه های بسته بندی شده چاپ دوم کتاب « زن دوم » که هم زمان با اکران فیلم عرضه شده.اما اتاق هایش بدجوری بوی خاطرات کودکی می دهد و اشیائی که دیگر مگر در فیلم ها ببینیم شان .
طائر پور را پیش تر به عنوان نویسنده ، ویراستار و تهیه کننده فیلم های کودک و نوجوان شناخته ایم . اما بهانه دیدار اخیرمان کمی متفاوت است و مربوط می شود به ساخت فیلمی که او به عنوان نویسنده کتابش بعد از یک دهه صبوری و عبور از فراز و فرودهای بسیار موفق به تهیه آن شده است .  
بدین گونه است  که گفت و گوی ما با دو فنجان قهوه آغاز می شود ؛ آن هم داخل اتاق کار طائر پور و در میان انبوهی از نشانه و نوستالوژی فرهنگی گوناگون که از  مجسمه ، نقاشی ،ماسک ، لوح و نشان تقدیر و... را در بر می گیرد تا صندلی های مشکی رنگی که یادآور صحنه هایی از فیلم « زن دوم » هستند.

 

22-9_325اولین چیزی که بعد از خواندن کتاب شما و دیدن فیلم آن بعد از ده سال به ذهن خطور می کند اینست که علت این ممارست طولانی برای به تصویر کشیدن این داستان چیست و این که داستان « زن دوم » چه جاذبه و نوستالژی برای شما داشت که این همه مدت به پای آن نشستید و صبر کردید ؟
« زن دوم » علاوه بر آن ده سالی که گفتید ، چهار سال هم برای نوشته شدنش زمان صرف شد . و این مازاد بر سالهایی است که داستان در ذهن من بعنوان نویسنده ، شکل می گرفت .
در حال حاضر ، نویسندگی شغل من نیست .اگرچه در دوره ای - قبل از این که وارد سینما بشوم – بوده . اما  اگر قرار بود از مسیر حرفه ای نیز به چنین متنی نزدیک شوم ، معنایش این نبود که خیلی سریع به سرانجام می رسید . فکر می کنم اصطلاح نوستالژیک، اصطلاح خیلی مناسبی نباشد. نوستالژی بر می گردد به پدیده هایی که وجود داشته اند و ما از آنها خاطره داریم . این مورد در واقع خلق یک داستان است که تازه قرارست از ذهن و قلم عبور کرده و  متولد شود... داستانی که برگرفته از تخیل ، ماجراها ، تجربه ها و مشاهدات من طی سالها در محیط اطرافم  بوده است. یکی دیگر از عوامل طولانی شدن ، این بود که با توجه به گرفتاری های کاری و  صنفی ، نمی توانستم خودم به تنهایی  بنویسم  و از طرفی دیگر باید این کار مشترک را با کسی پیش می بردم که ضمن داشتن همدلی و هم سلیقگی ادبی با من ، قصه را هم به اندازه من دوست می داشت . خوشبختانه این اتفاق با مینو کریم زاده افتاد . البته  گرفتاری ها و سفر ها ی من از یکسو و  وسواس های فراوان هردویمان از سوی دیگر ،  باعث شد که نگارش متن تا چاپ آن بصورت رمان ، چهار سال طول بکشد . واقعیت دیگری هم بود و آن اینکه به هر حال فشار , اجباری بر من از سوی کسی وجود نداشت و در تعهد به کس دیگری فیلمنامه را نمی نوشتم . حالا هم فکر می کنم  که این گذر زمان موجب جاافتادگی بیشتر بسیاری از اجزای فیلم – از بنده تهیه کننده گرفته تا بازیگران - شده و نهایتا به نفع قصه بوده است . اگر چه یکی از محور های اصلی داستان (دو همسری) ، طی ده سال اخیر دستمایه بسیاری از کارهای سخیف و عامه پسند و عمدتا  کمدی گشته و تا حدی بداعت خود را برای برخورد اول با مخاطب، از دست داده است . ولی خوشبختانه خیلی زود تماشاگران متوجه می شوند که این فیلم ، داستان و نگاهی  مشابه آنچه تاکنون دیده اند ، ندارد.

ما نمونه های موفق رابطه های دو گانه و اتفاقات مربوط به آن را در سینما و ادبیات جهان داریم که برخی جزو  آثار ماندگار تاریخ هنر هم هستند .در نگارش داستان « زن دوم » به این نمونه های موفق هم نظر داشته اید ؟

ممکن است در خاطره و حافظه من ، سابقه پسندیدن کارهایی تأثیر گذار بوده اند ، اما این طور نبوده که فیلم یا داستان بخصوصی برایم  منبع اتخاذ بوده باشد. خیلی سعی داشتم  که این کار ، ایرانی باشد و ما در کارهای ایرانی ، چنین نمونه هایی که شما می گویید نداشته ایم. البته خیلی ها به من می گویند که این "دکتر ژیواگو " ی ایرانی است و یا اینکه کسانی را به یاد سریال "پرندگان شاخسار طرب " (تورن بردز) می اندازد. اما فکر می کنم که فیلم خود ، سند این ادعا است که هیچ الگو یی از فیلم های خارجی نداشته است . برای خود من خیلی مهم بود که این قصه را در یک بستر ایرانی و با توجه به  مسائل  شرعی ، عرفی ، فرهنگی و ارزشی خودمان طراحی و روایت کنم . یکی از چیز هایی که برای خود من مهم بود ، نگاهی واقع بینانه به فلسفه و کاربردهای برخی از اختیارات شرعی بود که هم در اصل خودشان و هم در هشدارها و الزاماتشان ، فلسفه های قابل توجهی وجود دارد که متاسفانه ازسوی موافقان با فرصت طلبی و از سوی مخالفان با تعصب لطمه خورده است. مثلاً اسلام در خیلی از جاها متهم به این است که در نگاه به حقوق زنان و یا نیازهای غریزی انسان، مواضعی منطبق بر شرایط دنیای مدرن ندارد. نمی خواهم بحث مقایسه ای انجام دهم اما خودتان به عواقب ممنوعیت طلاق در مذهب کاتولیک یا حرام بودن ازدواج برای کشیشان کاتولیک توجه کنید و تبعات آن را  مجسم کنید . خودتان به انبوهی از فیلم های مثلث عشقی در همین سینمای امریکا – که سینمایی بسیار اخلاق گرا است – مراجعه کنید و تاثیر حضور یا غیبت ضوابط اعتقادی را برای آشتی وجدان با غریزه در آنها بررسی کنید. تقریبا در اکثریت قریب به اتفاق آنها ، اولویت احترام به غرایز و احساسات انسانی را ، در رها شده ترین شکل ممکن می توانید بیابید ، بی آنکه قضاوتی عمومی و متعصبانه از ماهیت فرهنگ و اعتقادات آن جامعه در شما ایجاد شود. شاید بخش بزرگی از این وضعیت بر می گردد به شیوه روایتی ما از اینگونه ماجرا ها. یا مطلب را بی اعتنا به عمق و تلخی آن ، چنان به مسخرگی و لودگی گرفته ایم که جای بحث جدی نداشته و یا چنان بر آن آتش کشیده ایم که همه چیز را سوزانده ایم. انگار غریزه و احساس در جامعه ما – که اینهمه هم دم از اخلاق می زند – جز هرزگی تعریفی ندارد و باز انگار هر ارتباطی در جامعه غرب ، مبرا از آلودگی است و از احساساتی عمیق و انسانی نشئت می گیرد. ولی آیا واقعا همین طور است ؟
بار ها دیده ایم که کاراکتر معشوقه یک مرد زن دار ، در فیلم های امریکایی ، شخصیت مطلوب مخاطب می شود و یا در اغلب موارد همسر خیانت دیده یک مرد ، در برخورد با این ماجرا به خفت و ذلت و ترحم برانگیزی نمی افتد ... و یا از سویی دیگر ، ماجرای مردان عاشق بسیاری را در این فیلم ها با همدلی دنبال کرده ایم که هیچ تعبیری از خیانت پیشگی شان نداشته ایم. از مثال های بارز این ادعا فیلم "دکتر ژیواگو" است که بعید می دانم کسی آن را ندیده باشد و باز بعید می دانم کسی از مرد قصه ، تصور هرزگی و یا از زنان آن تعبیری غیر محترمانه داشته باشد. اگر بخواهم به مبدا این پاسخ برگردم ، باید یکی از نیت های خود را در این داستان تکرار کنم . توجهی واقع بینانه به فلسفه برخی از قوانین شرعی و نگاهی دوراندیشانه به عواقب قرار گرفتن در شرایطی که ممکنست ممنوع نباشد ، اما آزمون و چالشی سخت را پیش روی انسان قرار می دهد. درست از همان نوع که شخصیت اصلی داستان ما (مهتاب) با آن مواجه می شود.
 
پس همین نگاه منطقی است که برای بهرام به عنوان شخصیت مرد داستان این حق را قائل می شود که به امکان داشتن هر دو زن فکر کند ؟

بله . اما می بینیم  که در عمل ، ادامه ماجرا برایش غیر ممکن می شود.

در حقیقت مهتاب به آن تن در نمی دهد

بله . ببینید در یک زندگی عادی ، ممکن است آدم ها چنین شرایطی (دوهمسری ) را بپذیرند. همانطور که در نسل های گذشته ما و حتی در جوامع هنوز سنتی ما ، زنانی بوده و هستند که علیرغم رنجی که برده اند ، با آن کنار آمده اند با این استدلال که : "خلاف شرع نیست ". حتی در نوع غربی آن نیز همسران زیادی را در فیلم ها و لابد زندگی واقعی ، می توان پیدا کرد که به معشوقه داشتن همسرانشان تن می دهند و صحنه زندگی را ترک نمی کنند چون دلایلی جدی برای حفظ  موقعیت دارند و یا چون آن رابطه دیگر را خیلی جدی و ماندگار به حساب نمی آورند. شبیه کاری که همسر اول(کتایون) در داستان ما می کند. اما وقتی پای عشق به میان می آید ، وضعیت فرق می کند ، آنجا دیگر امکان رعایت عدالتی وجود ندارد و اگر هم عدالتی ولو ظاهری برقرار باشد ، رضایتی در کار نخواهد بود و همه فاکتورهای بهشتی ماجرا ، مبدل هیزم های جهنمی مدام می شوند. یک زندگی زناشویی عادی و محاسبه گر ، ممکنست به اجبار یا اختیار ، تن به حضور رقیب بدهد ، اما یک رابطه عاشقانه و بی تاب ، یقینا جایی برای نفر سوم ندارد.

 در این بین شما سعی کرده اید که برای به تصویر کشیدن شخصیت های قصه تان بسیار جانب انصاف را نگه دارید تا ما نتوانیم مقصری بیابیم . با این وجود در بخش هایی که بهرام دچار استیصال می شود و برای مدت کوتاهی سعی می کند هر دو رابطه را حفظ کند ، احساس می شود تا حد یک بدمن پیش می رود و مقصر است...

تلقی "بدمن "را با معنای خصلت های بد داشتن  وارد نمی دانم . اما بمعنای آدمی که از سر استیصال فرصت ها را از دست می دهد و توان حفظ معشوق را ندارد ، بله . در "زن دوم" کاراکترهای مقصر و منفی به معنای رایج آن در فیلم ها نداریم ، اما طبیعتا خطا و خاطی هایی داریم که بیش از هر کس به خود بد می کنند. بهرام  در ظاهر به دلیل احترام به خواست مهتاب ، اما در واقع به دلیل آنکه  آینده نگری لازم را برای مراقبت از زندگی عاشقانه اش با مهتاب نداشته ، قربانی اول ماجرا می شود. در شرایطی که دلش میان مهتاب و بچه اش دو پاره می شود – تازه اگر بدبینانه برای کتایون هیچ جایگاهی قایل نباشیم – زمانی را به گیجی و حیرت برای تصمیم گیری می گذراند. زمانی که مهتاب طی آن تصمیم قاطع خود را می گیرد و بهرام از او عقب می ماند . این بزرگترین نکته منفی در کاراکتر بهرام است ، تصمیم نگرفتن های قاطع و به موقع.

این نتیجه گیری ذهن یک زن نویسنده است ؟

شاید . اما بیشتر ناشی از ذهنی است که زندگی ها و زنان زیادی را در اطراف خود ، با دقت نگاه کرده و دیده که زن ها وقتی در مورد یک وضعیت احساسی تکلیفشان با خودشان مشخص می شود ، چه برای ایستادن به پای چیزی و  چه برای بریدن از آن، قاطع تر عمل می کنند .  
 
به نظر می رسد که در مورد تقصیر مرد داستان که بهرام باشد کشمکش نویسنده و کارگردان بر سر این است که این شخصیت مظلوم باشد یا نه و بالاخره کارگردان سعی می کند که این کار را بکند و بهرام مظلوم نمایانده شود. نظر شما چیست؟

کشمکشی در کار نیست. این کاری است که قصه با او کرده و کارگردان هم به خوبی از پس آن بر آمده است. چه در فیلمنامه و چه در فیلم ، بزرگترین قربانی ماجرا ، بهرام است .

 قربانی خواست خودش است یا نه ؟

قربانی موقعیتی است که خود ، تقدیر و دیگران برایش ایجاد می کنند. او  در مقابل مادرش ، همسر اولش ، عشقش و حتی دخترش در تضادی چند جانبه قرار  می گیرد. به عبارتی در مقابل سه نسل از زنان زندگیش . نمی تواند جدال یا حتی مقاومت کند. در نتیجه منعطف و منفعل بر خورد می کند . این خصوصیت انعطاف  در مقابل زنان – بخصوص مادران -  در تاریخ مردان ایرانی ریشه دارد . زنان ایرانی همیشه فرماندهان سایه نشین زندگی مردان ایرانی بوده اند . اگر همسری این نقش را نداشته ، حتماً مادر آن را ایفا کرده و اگر هردو این تعریف را نداشته اند ، چیزی نگذشته که دختر آن را کسب کرده است . زن ایرانی معمولا برایش مهم نبوده  که این قدرت را نمایش بدهد ، بلکه مهم بوده که از مزایای این قدرت استفاده کند .. این ها به اعتقاد من ، واقعیت هایی هستند که در زندگی ایرانیان برخلاف تصور مردسالارانه ای که از آن وجود دارد ، تعیین کننده بوده اند. بهرام هم همینطور است . یک جمله ای در فیلم است که برای خود من خیلی تعیین کننده است. این که بهرام می گوید: « گناه من چیه که قبل از این رابطه زن و بچه داشته ام... میشه خودت بگی که باید چکار کنم ؟» و مهتاب پاسخ می دهد : « کاری رو  که با کتایون نکردی با من بکن . خداحافظی کن.» و بهرام  هم همین کار را می کند . در واقع فرمان جدایی را هم نهایتا مهتاب صادر می کند .

 

22-10_380

این که شغل بهرام و مهتاب ، ناشری و نویسندگی است از آن جهت است تا طبقه و جایگاه اجنماعی آن ها معرفی شود و یا این که قرار بوده در قصه کارکرد دیگری هم داشته باشد؟

نه . دقیقاً همین بوده که آدم های قصه ، اهل مقولاتی چون فهم و قلم و فرهنگ و  باصطلاح روشنفکری باشند .

از آنجا که شما هم تهیه کننده کار و هم نویسنده آن بوده اید، طبیعتا حساسیت تان در تصویر کردن اثر و نحوه کار کارگردان دو چندان شده . با این مسئله که ریش و قیچی را به دست دیگری بدهید چگونه کنار آمدید ؟

این در واقع چیزی بود که آقای الوند با آن کنار آمدند . خودم اعتراف می کنم که کار کردن در این پروژه ، با توجه به وسواس من در مراقبت از خط داستان و حتی حواشی و اتفاقات فرعی آن ، خیلی سخت بود و ایشان بسیار حرفه ای ، اخلاقی و متعهدانه مرا رعایت کردند و  این کار سخت را انجام دادند به نحوی که اگر ایشان اعلام کنند که سخت ترین فیلمشان را ساخته اند ، من کاملاً باور می کنم .

 بیشتر به عنوان نویسنده کار با هم بده بستان داشتید یا تهیه کننده  چون گفته می شود که به عنوان تهیه کننده زیاد سر صحنه نبودید؟

من کلاً  زیاد سر صحنه فیلم هایم نمی روم ، اما همه چیز را قدم به قدم و لحظه به لحظه دنبال می کنم. بده بستان هایی که ما بر سر متن داشتیم ،قبل از کلید زدن و در  دفتر بود که بر سر هر کلمه و تغییری به توافق می رسیدیم . مثلاً آقای الوند بخشی را از کتاب دوباره به فیلمنامه بر گرداندند و یا چیز هایی را حذف کردند ، اما همه موارد با بحث و توافق صورت گرفت . کار که کلید خورد  هر دو می دانستیم  که طولانی تر از زمان معمولی فیلم های ایرانی خواهد شد اما هردو با متنی مشترک و توافقی کار را آغاز کردیم. فکر می کنم که از همه فیلمنامه فقط یک سکانس گرفته نشد.

کدام سکانس ؟

سکانسی در فیلمنامه و در کتاب هست که بعد از بزرگ شدن رؤیا ( دختر بهرام ) فضای خوبی را از رابطه دختر و پدر به ما نشان می دهد و باز در همان فضا هم می بینیم که بهرام همچنان یاد مهتاب را در دل زنده نگه داشته است. این سکانس جلوی یک عینک فروشی اتفاق می افتاد. این سکانس را به دلیل زمان و لزوم بسته شدن فصل تهران فیلمبرداری نکردیم. در مجموع هر تغییری که قرار می شد به دلیل زمان و یا لوکیشن در فیلم بوجود بیاید ، با توافق انجام می شد. من شاید در طول کار ، جز چند روزی که در شیراز کار داشتیم و می دانستم که کار کردن در محوطه شاهچراغ چقدر سخت است و خودم بایست در آنجا می بودم و همچنین دو روز اول فصل کیش و معدود دفعاتی که بخاطر حضور یک مهمان و یا حل مشکلی تولیدی به لوکیشن ها ی تهران سر زدم ، دیگر یادم نمی آید سر صحنه رفته باشم. اما در جریان کار بودم . ضمن این که از نیمه کار با توجه به تغییراتی در گروه کارگردانی ، آقای الوند دست تنها شدند  و عملا جانشین بنده در تولید ، شد دستیار اقای الوند . به نوعی مجبور بودم که پروژه را از راه دور کنترل کنم و پیش ببرم . اما خوشبختانه چون از ابتدای کار همه تیم ها با وسواس انتخاب شده بودند ، خیلی نگران نبودم. با همه این اوصاف باید اعتراف کنم که فیلم سختی بود . سه سفر در طول فیلم ، معنایش برای اهل فن روشن است. به قول آقای آزادی (فیلمبردار فیلم ) گروه از 20- درجه تا 45+درجه تفاوت دما را در فصل های فیلمبرداری ، تحمل کرد. 
 
با توجه به تصویر ذهنی که به آن اشاره کردید، طی این سال ها علاوه به ساختار اصلی قصه به دکوپاژ های آن هم فکر کرده بودید؟

شما وقتی کتاب را می خوانید می بینید که تقریباً یک فیلمنامه دکوپاژ شده است و خیلی از جاهای آن تصویری است . 
 
اما این که فیلمنامه دکوپاژ شده بوده است را الوند قبول ندارد..؟

نشانه های این ادعا در کتاب هست . توازی  اتفاقات مثلاً در صحنه انگشتر و چاه  در کتاب وجود دارد ، فقط در تهران و قبل از سفر اتفاق می افتد ... اما  در مورد دکوپاژ به معنای حرفه ای اش ، آقای الوند درست می گویند . دکوپاژ  هر فیلم در نهایت تابع لوکیشن ها، بازیگران و  فضایی که شما عملاً در آن قرار می گیرید و عواملی چون هوا و فصل و نور است و اینها تکلیف نهایی را معلوم می کند. قطعا  امضای آقای الوند به جهت ریتم ، و نزدیک و دور شدن به آدم ها و پدیده ها و روایت داستان، در کار وجود دارد .

در جایی به لوکیشن و تأثیر آن در قصه اشاره کردید. در کتاب مکان هایی هستند که در فیلم تغییر یافته اند . شهر هایی مثل مشهد ، قشم و... این اتفاق به دلیل معذوریت خاصی بوده ؟

بله خیلی از مکان ها حذف شده یا تغییر کرده اند. بسیاری از اتفاق ها هم در دل هم رفته اند .حتی برخی شخصیت های کتاب را در فیلم نمی بینیم . مثل خانواده خواهر بهرام ، بچه دوم بهرام ، یا احمد و فرزانه که دو تا بچه دارند و کلی ماجرا با آنها طی می شود ... چون اگر می خواستیم آن ها را هم به تصویر بکشیم ، زمان فیلم 400 دقیقه می شد! ما در جاهایی که ماجرا مهم بوده ، لوکیشن را بر اساس آن تنظیم کردیم و اگر لوکیشن نقشی کارساز داشته ، ماجرای دیگری را هم به آن اضافه کرده ایم . مشهد را تبدیل به شیراز کردیم  چون فیلم  ساختن در حیاط حرم  امام رضا (ع) عملا مقدور نیست . شاهچراغ این امکان را بیشتر به ما می داد و حواشی قصه نیز در لوکیشن هایی مثل حافظیه و باغ عفیفه بهتر به تصویر کشیده می شد. 

چطور شد که قشم در قصه تبدیل به کیش شد؟

چون مسئولین قشم با ما همکاری نکردند . زمانی که من کتاب را می نوشتم مسئولین قشم قول همکاری داده بودند . اما متأسفانه با وجود این که ماه ها منتظر ماندیم ، سازمان قشم هیچ کمکی در این مورد نکرد ، حتی پاسخ به موقعی هم برای مجوز ها نداد.  نه این که در کیش به من کمک مالی شد . اما از لحاظ هماهنگی ها و شرایط رفاهی گروه ، کار آسان تر بود.

همانطور که شما در ابتدای کتاب هم به آن اشاره کرده اید این داستان بیشتر قابلیت تبدیل شدن به یک داستان دنباله دار تلویزیونی  را داشت . برای ساخت سریال از روی ان اقدام نکرده بودید؟

چرا اتفاقاً هم اقدام کرده بودم و هم تا مرحله برآورد پیش رفته بودم . آن زمان آقای فرجی مدیر گروه فیلم و سریال شبکه اول بودند و با توجه به نظر مثبت ایشان در باره کتاب ، همه چیز در حال پیش رفتن بود که اتفاق عجیبی افتاد .  سریالی با محور ازدواج مجدد یک مرد از تلویزیون پخش شد که بازتاب های زیادی در جامعه پیدا کرد. آقای لاریجانی ، ریاست وقت سازمان دستور دادند تا مدتی هیچ موضوعی که به دو زنه بودن یک مرد مربوط می شود ، ساخته نشود . همان ایام  آقای لاریجانی از سازمان رفتند و آقای ضرغامی آمدند ، اما  من دیگر اقدامی نکردم . یک دوره ای هم با مؤسسه رسانه های تصویری مذاکره کردم که سریال ویدیویی آن  ساخته و توزیع شود ، با پیشنهاد موافق بودند ولی مثل همیشه بودجه اش را نداشتند.

با این وجود شما در حال حاضر مشغول کار کردن بر روی قسمت دو م از کتاب تان هستید...

نه به این معنا که دست به قلم برده باشم . طرحش از مدت ها قبل در ذهن من هست ولی واقعیت این است که با هیچ کس دیگر جز مینو کریم زاده نمی توان آن را نوشت . اگر مینو بپذیرد و وقت بگذارد این کار را می کنیم .
 
این ادامه دادن یک تجربه در دنیا همواره با واکنش های مختلف و بعضاً نقد های نه چندان مثبت همراه است که ریسک کار را بالا می برد و باعث می شود قسمت دوم چندان کار موفقی از آب درنیاید...

بله . برای بعضی فیلم ها مثل "برباد رفته" این اتفاق افتاد اما نمونه مخالفش هم هست . خیلی ها "پدرخوانده -دو  "را بیشتر از "پدر خوانده-یک " و یا "ترمیناتور –دو " را بیشتر از نسخه یک آن دوست دارند. بهر حال این خطر  وجود دارد . اما فکر می کنم این تشخیص را داشته باشم که اگر احساس کنم قصه دوم ضعیف تر شده ، آن را کنار بگذارم.

برخلاف عده ای که می گویند «  زن دوم » فیلمی طولانی است . مشکل من با مدت روایت آن نیست .بلکه چیزی که اذیت کننده است حجم وسیعی از اطلاعات است که در باره زمانی اندک ارائه می شود و موسیقی نیز بر این غلظت می افزاید. به طوری که حتی نوع برش های کار را هم تحت تأثیر قرار می دهد . درست است که این موضوع به سلیقه کارگردان بر می گردد اما می خواستم بدانم به موسیقی در مرحله نگارش فکر کرده بودید و یا در این انتخاب هم دخیل بوده اید؟

من هم  در مورد موسیقی نظراتی داشتم و دو  مورد از آن ها را آقای الوند و آقای چشم آذر لطف کردند و تغییر دادند اما در نهایت طبیعی بود که موضوع به نظر کارگردان و آهنگساز واگذار شود.
البته باید اضافه کنم که صدای این فیلم به صورت دالبی است و اپتیک آن مصادف شد با خرابی دستگاهی که با آن کار می کردیم . دو پرده از فیلم با عجله به فرانسه فرستاده شد و در آنجا اپتیک شد و بقیه اش در ایران . اختلاف طبیعی این دو سیستم باعث شد که صدای موسیقی در بعضی سالن ها ، بلند تر از دیالوگ ها شنیده شود.  شاید حس غلبه موسیقی به این خاطر به شما القاء شده باشد.

باز هم هجم موسیقی زیاد است...

ببینید در اغلب فیلم های ملودرام ، موسیقی سهم زیادی در فیلم دارد . مثلاً شما فیلم های امریکایی از این نوع  را ببینید ؛ پر است از موسیقی . سلیقه ما هم بیشتر به فیلم های امریکایی نزدیک است تا اروپایی که معمولا کمتر از موسیقی استفاده می کنند. 
 
 
جدا از دل بستگی تان به متن « زن دوم » ، به عنوان کسی که اصولا دلبستگی به ادبیات دارد در این سال های اخیر رمانی بوده که آنقدر شما را مجذوب کرده باشد که دوست داشته باشید آن را تبدیل به فیلم کنید؟

البته من در این سه –چهار سال اخیر که مجبورم برای خواندن عینک بزنم و هنوز عادت نکرده ام و برایم سخت است ، یک مقدار کتاب خواندنم متأسفانه کم شده است اما در بین آثار ایرانی سال های اخیر ، همچنان فکر می کنم ای کاش "بامداد خمار" ساخته شود . من فضا سازی های "خانه ادریسی ها " را  هم خیلی دوست دارم ولی مطمئنم از نوع فیلم های مدرنی می شود که نتواند هر کسی را به خودش جلب کند . اما بامداد خمار از آن قصه هایی است که اگر ساخته شود ، می تواند طبقه های مختلف جامعه را مشتاق دیدن خود کند.

اقدامی هم در این زمینه کرده اید؟

نه . اما اگر نویسنده محترم آن ، احساس کنند که من تهیه کننده مناسبی برای آن کار هستم ، قطعا با ایشان مذاکره خواهم کرد.   (هنرمند 22)
 

 




نظرات  
نام :
پست الکترونیک :
متن نظر :