جستجو :
پایگاه اطلاع رسانی نمایشگاه ها ، همایش ها ، مسابقات و مناسبت های داخلی و خارجی





ماندن یا نبودن
به بهانه سالگشت درگذشت

بهاره مهرنژاد

در بیان مفهوم زندگی در دنیای امروز، لزوم باور به برخی بیهودگی ها امری لزومی و انکار ناپذیر است. اگر نگاه سطحی و قضاوت زود هنگام را کنار بگذاریم، خواهیم دید که هریک از ما با تجربه بیهودگی در زندگی روبرو شده ایم و تنها به این علت که گرفتار روزمرگی هستیم متوجه آن نشده ایم. تکرار مکررات بی احساس زندگی اجتماعی که خود برانگیزاننده آگاهی نسبت به بیهودگیست، باعث شده که ما از احساس بیهودگی محروم شویم. صبح از خواب بیدار می شویم، صبحانه می خوریم، سوار اتوبوس می شویم، چهار ساعت کاری را در دفتر یا کارخانه می گذرانیم ، نهار می خوریم، دوباره مشغول به کار می شویم تا اینکه به خانه برمی گردیم ، شام می خوریم و می خوابیم و همین الگو را هفته ها، ماهها و شاید سالها ادامه می دهیم. اگر در این میان اتفاقی رخ دهد و ما خود را با انواع و اقسام چراها و علت ها غافلگیر کنیم، آنوقت است که احساس پوچی به ما رو می آورد، وضع روزانه مان برهم می خورد و بیهودگی به یکی از واقعیت های زندگی مان بدل می شود. شاید یکی از بهترینها برای فرار از احساس بیهودگی، درک پیوستگی آن با زندگی و پیدا کردن نگرشی «کامو گونه» است. در این مقاله که به بهانه سالروز درگذشت آلبرکامو 4- ژانویه - نوشته شده، نگارنده با بررسی سه اثر «بیگانه» ، «افسانه سیزیف» و نمایشنامه «کالیگولا» سعی در تحلیل مفهوم زندگی در اندیشه های این نویسنده و فیلسوف فرانسوی دارد.  آلبرکامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ و متوفی ۴ ژانویه ۱۹۶۰) در زمره نویسندگان و نمایشنامه نویسانی قرار دارد که به مفهوم پوچی در زندگی نگاه ویژه ای داشته است و آز آنروست که می توان با قرار دادن او در زمره نویسندگان و فیلسوفان اگزیستانسیالیست از آثار او بعنوان پیش زمینه ای برای درک بهتراین مفهوم در زندگی بهره گرفت. البته پی بردن به پیچیدگی های ذهنی و برداشت و قضاوت از معانی دقیق و یا استعاره نوشته های نویسندگانی چون کامو جای تامل دارد.
می گویند کامو معتقد بود  سرنوشت بشر، پوچ و بی معنی است اما در عین حال، رستگاری و خوشبختی فقط در همین جهان امکانپذیر است. طبق گفته های کامو، آدمی می تواند با تن خود به جهان بپیوندد چنانکه مثلاً از یک آواز عاشقانه ولو نومیدانه ممکن است موثر ترین قواعد عمل و مبارزه حاصل شود. کامو سرنوشت زندگی را پوچ می داند ولی از طرفی، عاشق زندگیست و از آن احساس رضایت می کند. چنانکه در دفتر یادداشت اش چنین می نویسد: «من بر روی زمین شادم، زیرا ملکوت من جزئی از این زمین است». آلبر كامو  در سال 1960 درست سه سال بعد از اینکه جايزه نوبل رشته  ادبيات را دریافت کرد، در یک حادثه تصادف ماشين كه رانندگي آن را دوست و ناشرش بر عهده داشت، درگذشت. مرگ کامو در میان طرفدارانش و افرادی که فلسفه و نوع نگرش او به زندگی را مطرود اعلام می کردند، بیش از آنکه یک حادثه غم انگیز باشد به بهانه ای برای مجادله بدل شده بود چرا که سال ها پيش تر، كامو در جايي اظهار كرده بود كه پوچ ترين نوع مرگ، مردن در حادثه  تصادف است!
در بیان اندیشه های کامو باید گفت که او به نوعی خود را با این واقعیت که جهان پوچ است تطبیق داده و سعی در ایجاد رابطه معنا داری میان خود و جهان دارد. این موضوع را می توان با مقایسه دو شخصیت رمان «بیگانه» کامو و «تهوع» ژان پل سارتر بعنوان یکی از پیشگامان مکتب اگزیستانسیالیسم درک کرد. قهرمان کامو بر خلاف قهرمان ساتر – روکانتن- از زندگی پوچ و بی هدف به شوق زیستن دست پیدا می کند. اما روکانتن از یک پژوهش ، فعالیتی که کاملاً خردمندانه است به پوچی می رسد و زندگی را بی معنا می یابد. با این مقایسه هرچند ضمنی می توان دریافت که کامو بر خلاف سارتر سعی در نشان دادن راهي به انسان مدرن براي بيرون آمدن از پوچي و نيهيليسمي فراگير دارد. او در داستان «بیگانه» که آن را پس از دو داستان «پشت و رو» و «عیش» در سال 1942 نوشت، بی تفاوتی انسان در مقابل مرگ را نشان می دهد. «بیگانه» روایت سرگذشت مردی به نام «مورسو» است که بیگانگی با خود و دنیا او را تا پای مرگ می کشاند. بخش نخست داستان با مرگ مادر «مورسو»، آغاز می شود. بعد از اینکه به «مورسو» مرگ مادرش را خبرمی دهند، او با بی اعتنایی تمام از کنار مرگ مادر می گذرد. از دیدن جنازه مادرش خودداری می کند و در کنار جنازه او سیگار می کشد. فردای روز مرگ مادرش به ساحل دریا می رود، در آنجا ماری را می بیند ، با او به سینما می رود و ...  به طور تصادفی وارد ماجرای همسایه اش – رمون- می شود که وارد نزاع خطرناکی با عرب ها شده است. مورسو یکی از عرب ها را می کشد و به مرگ محکوم می شود.  بخش دوم داستان مربوط به محاکمه و محکومیت «مورسو» است. به هنگام دادرسی وقتی قاضی می شنود که مورسو در مراسم تدفین مادرش شرکت نکرده و کاملاً نسبت به مرگ او بی تفاوت بوده است، این دلیلی می شود تا قاضی قتل مرد عرب توسط مورسو را عمدی تشخیص دهد و حکم اعدام او را صادر کند. وقتی وکیل از او می پرسد «آیا واقعاً برای مرگ مادرت غمگین نیستی؟» در جواب می گوید: «البته مادرم را دوست داشتم ولی همه ما، کسانی را که دوست داریم یک روزی آرزوی مرگشان را می کنیم.» و در جای دیگر می گوید: «همه محکوم به مرگ هستند حال چه فرقی می کند بعد از اتهام به قتل یا به دلیل گریه نکردن در تدفین مادر. انسان پس از مرگ کمتر احساس تنهایی خواهد کرد.» و در نهایت مورسو در زندان خود را برای مرگ آماده می کند اما با نگاهی متفاوت از آنچه در ابتدای داستان از او دیدیم. او در تنهایی زندان در می یابد که هستی یعنی شادی و همین درک، بی اعتنایی های او به پدیده های زندگی را به عشقی آگاهانه بدل نموده و شور و شوقی تازه در او ایجاد می کند.
کامو با «افسانه سیزیف» نیز تغییر دیدگاهی شگرف در انسان ایجاد می کند. با اینکه در «افسانه سیزیف» نیز به موضوع پوچی زندگی و بیهودگی انسان می پردازد اما در خاتمه می خواهد این پیام را به مخاطب برساند که اگر حتي براي زندگي كردن نتوان دليلي يافت اما زندگي كردن بهتر از خودكشي است. او می خواهد بداند که چرا زندگی برای بعضی ارزش ندارد؟ «اسطوره سیزیف» رساله ای است فلسفی. موضوع کتاب چنین است: رابطه جهان و آدمی گنگ است. آیا این مسئله می تواند بهانه ای برای خودکشی یا مرگ ارادی گردد؟ خلاصه اینکه آیا زندگی به زحمت زیستن می ارزد؟ بنا به اسطوره های یونان؛ خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که سنگی را به بالای کوه ببرد و وقتی او سنگ را به قله می رساند، سنگ فرو می غلتید و او ناگزیر کار بیهوده خود را از سر می گرفت.  سرگذشت سیزیف نمادی از سرنوشت انسان است. اما بعقیده کامو همین بیهودگی که آدمی آن را آگاهانه می پذیرد و با همه شور خود به همین زندگی دل می بندد، مایه عظمت اوست. وی معتقد است آدمی با پذیرش آگاهانه کار بی ثمر خود همچنان که سیزیف سنگ را اگاهانه به بالای کوه می غلتاند، به نوعی خوشبختی دست پیدا می کند که حاصل تلاش اوست چرا که فقط تلاش برای صعود به قله ها، خود کافی است که همه ی دل آدمی را تسخیر کند. كامو در توضيح پوچي، آن را حاصل گونه اي گسستگي و عدم تناسب عميق ميان طريقي كه آدمي مي خواهد جريان امور در جهان بر آن گونه باشد و طريقي كه به واقع جريان امور در جهان بر آن مدار مي چرخد، مي داند و با بیان اینکه زندگی پوچ نیست، جهان پوچ نیست، بلکه رابطه آدمی و جهان گنگ است از مخاطب می خواهد که خود را از چون و چراهای اندیشه برهاند ، سرنوشت محتوم خویش را بپذیرد و زندگی کند. در نمایشنامه «کالیگولا» که آن را در سال 1938 نوشت نیز به این مفهوم دست پیدا می کند که « این جهان بی ارزش است و هرکس این نکته را بپذیرد آزادی خود را تسخیر کرده است.» داستان «کالیگولا» از این قراراست: خواهر «کالیگولا» ، امپراطور رم، که معشوقه اش نیز هست می میرد. امپراطور سخت اندوهگین شده و در پی مبارزه با خدایان و مردم درآمده و اطرافیانش برای گریز از مرگ او را می کشند. «کالیگولا» نماد انسانیست که شوق زیستن او را به نابودی دیگران بر می انگیزد. انسانیست که از شدت علاقه به خود، به دیگران بی علاقه شده ، همه ارزش ها را انکار می کند و نفهمیده است که نمی توان همه چیز را نابود ساخت و خود را نابود نکرد. به اعتقاد کامو داستان «کالیگولا»، داستان انسانی ترین و فاجعه آمیز ترین اشتباه است. با خوانش نمایشنامه «کالیگولا» نیز می توان به این نکته دست یافت که انسان پوچ مي تواند خويش را محك بزند و در زيستن خود را بسنجد، اما خودكشي انسان را محدود مي كند و انساني كه راهش با دريافت پوچي به خودكشي ختم مي شود در واقع به پايان منطقي خود نمي رسد بلكه حدود را قبول مي كند و پايان همه چيز را مي پذيرد و براي آينده خويش هول انگيزترين راه را برمي گزيند و خود را به جايي مي رساند كه در آنجا حتي پوچ را نيز منحل ساخته و كامو با اين عمل موافق نيست. او زندگی كردن را قبول يك تجربه و يك سرنوشت با سعه صدر می داند و در نسخه ای همگانی، مخاطبانش را از خودکشی منع و مقاومت را برای آنها تجویز می کند. باید مقاومت كرد، ستيز كرد واین احساس پوچي زندگي را به رخش كشيد.




این مطلب در هنرمند 72 به چاپ رسیده است.
نظرات  
نام :
پست الکترونیک :
متن نظر :