جستجو :
پایگاه اطلاع رسانی نمایشگاه ها ، همایش ها ، مسابقات و مناسبت های داخلی و خارجی





با صدهزار آدم تنهايم و بي صد هزار هم
گفت و گو با "بهاره رهنما" به بهانه انتشار نخستین مجموعه داستانش "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس"

سمانه احمدی

خودش می گوید "به قول يكي از دوستان تا به بهاره رهنما نزديك نشوي نمي شناسيش" بهاره رهنما با ظاهری شلوغ و پر انرژی از زمره بازیگرانی است که بی اختیار آدم را به یاد دنیای بی درد و بی دغدغه ای می اندازد که با سرعت در حال گشت و گذار است و هرازگاهی رخ می نماید. اما شاید آنچه در "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" پیش روی ما گذاشته می شود، لایه برداری از چهره بزک کرده ای است که تا کنون تصور می کردیم، او نویسنده ای جدی، جزئی نگر اما واقع بین و در عین حال متواضعی است که گویی تا کنون با ارائه ماسک های رنگارنگ ما را به بالماسکه ای ساختگی فرا خوانده بود. بهاره رهنما پس از سالها بازیگری و نوشتن با انتشار نخستین مجموعه داستانش پنجره ای را به روی مخاطبانش گشوده که سالها بسته بود.
 با "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" اجازه یافته ایم، به اندیشه مواج و متلاطم بازیگری راه پیدا کنیم که انگار ادبیات در خونش بوده. مکاشفه ای که نقاب ها را کنار می زد. حالا ما با یک نویسنده جوان و خوش قریحه و نه یک بازیگر طناز به گفت و گو می نشینیم.
*** شاید اگر كسي از فعالیت های شما در حوزه ادبیات مطلع نباشد، نخستین سوالي كه برایش پيش مي آيد، این است که آیا تحت تأثیر همنشيني و زندگي با يك نويسنده (پیمان قاسم خانی) بوده كه شما دست به انتشار كتاب زدید؟ چه قدر در اين نوشتن ها پیمان قاسم خانی ماثر بوده؟
والا اين اولين باري است كه من در این مورد چنين چيزي را مي شنوم. خيلي برایم جالبه، يعني به نظرم نگرش شخص شماست. اصولاً بحث ادبيات و سينما كاملاً دو شاخه ي خيلي متفاوت است. مثل اينكه شما بگوئيد چون نقاش بودين رفتيد پيانيست شديد. پس فيلم نامه هيچ ارتباطي با رمان و دوستان ندارد. يعني فيلم نامه نويس خوب لزوماً يك داستان نويس خوب نيست و بالعكس... شاید حضور آقاي قاسم خاني در اينكه من كار هنري مي كنم خيلي برایم موثر بوده، چون به هر حال پذيرفته با يك زني كه به شدت  علايق و دغدغه هاي هنري دارد زندگي كند و مجال کار بهم داده. نه اينكه ايشون بهم اجازه بدهد يا نه، بلکه از جهت همراهي، يعني اينكه انتظار ندارد مثل يك زن عادي در دسترس باشم. ولي به هيچ عنوان نوع نوشتن ایشان ربطي به من ندارد خصوصاً اينكه ايشان اصلاً خودشان نويسنده ادبي نيستند و ادعاي اينكه من ادبياتي هستم و مي خواهم بنويسم هم ندارند. حتي بارها شده كه يك مجموعه اي را نوشته اند و کار نشده و من پيشنهاد دادم كه بيايند به صورت كتاب و داستان منتشر كنند اما گفته اند آن اصلاً يك زبان ديگري دارد و این کار را نکردند. خوشبختانه داستان های من رزومه دارند بطوریکه  من از سال 70  نوشتن را شروع  و سال 75 ازدواج كردم. پس خيلي سال قبل از ازدواجم نوشتن را شروع کردم. از زمانی که در مجله گردون پيش آقاي عباس معروفي مي رفتم و سن و سال كمي داشتم.
***پس انگار دغدغه اوليه تان پیش از سینما و بازیگری ادبيات بوده.
نه هر دو همزمان بود. تقريباً به خاطر همين در نوشتن سريال خيلي از آقاي قاسم خاني يادگرفتم چون زبان نوشتن فيلم نامه سريال زبان متفاوتي است. با اينكه كلاس هاي فيلم نامه نويسي را همزمان با آقاي قاسم خاني طي كردم ولي واقعيتش اين است كه تمام آن چيزي كه مي خواستم از سينما ياد بگيرم توي اين سالها از بازنويسي فيلم نامه هايي كه توي خانه مان مي آمد و مي رفت يادگرفتم ولي هيچ وقت سعي نكرديم لزوماً توی کارهمدیگر حتي نمايش حضور داشته باشیم. درست است که من در يكی دو تا كار كه پيمان نوشته بود بازي كردم اما آن هم باز انتخاب اول كارگردان من بودم اگر چه پيمان هم خيلي دوست داشت كه من بازي كنم ولي هيچ وقت سعی نکردیم همديگر را از لحاظ كاري پوشش بدهیم. اصلاً دخالتي توي كار هم نداريم مگر اينكه پیمان مشورتي بخواهد يا سوالي بكند و بالعکس. به همین علت دو تا زبان خيلي متفاوت داریم. همانطور که گفتن  فيلم نامه نويس خوب ممكن است رمان نويس خوب نباشد و بالعكس. اما من فكر مي كنم بیشتر به دنياي ادبيات تعلق دارم تا سناريو و فيلم نامه.
***اما ردپاي سينما را در قصه هایتان مي بينيم.
بله قطعاً اينطوري است. براي اينكه من صرفاً كارم سينماست. يعني كاري كه ازش پول درمي آورم و توي آن تجربه دارم سينماست. وقتي شما توي يك كاري تجربه داريد توي وجودتان نهادينه مي شود.
***اما تصاویری که در قصه های شما وجود دارد عینی است، نه ذهنی. به نظر می رسد  شما در واقع  قاب و تصوير مي بينيد و همان را ارائه مي دهيد به عبارتی در نوشتن هم  ميزانسن داريد.
بله درست است. فكر مي كنم اين ناخودآگاه من است كه اينطوري تربيت شده. بالاخره وقتی شما از 16 سالگي و وقتی که هنوز يك نوجوان هستید، ذهنت تان با سینما و تصاویر آن پر شده باشد، این اتفاق می افتد. به طوری که  همين الان هم من ترجيح مي دهم نويسندگي ام كم كم جلو بیاید.
***يك تفاوت ديگر كه خواه ناخواه به چشم می آید، شاید تفاوت منش شما در بازیگری و نوشتن است. در كارهای نمايشي شما، يك جور علاقه به فانتزي ديده مي شود در صورتي كه انگار در درون اینطور نیستید. تجمع این برون ریزی و درونگرایی را چگونه توصیف می کنید؟
 واقعيت اين است كه من هم مثل همه آدم ها كه كار هنري مي كنند و از سن كم شروع مي كنند. آدمي هستم كه جنبه هاي متضادي توي وجودم هست. به قول يكي از دوستان تا به بهاره رهنما نزديك نشوي نمي شناسيش. يعني من درونم آدم خيلي خوشحال و سرحالي نيستم عمق وجودم غمگين تر از اين چيزي است كه مي بينيد. بعد هم اينكه شما توي نوشتن كار ادبي خيلي خلاق تری و مسئول آن چيزي هستی كه مي نويسي يعني اين فضا مال خودت است.
***این انگار یک جنبه مادرانه و مراقبت گونه است. شاید تفاوت نوشتن با بازیگری مثل تفاوت نقاشي و گرافيك است. گرافيك همانند بازیگری بايد سفارش دهنده داشته باشد اما نوشتن نه.
 به نظر من شما در نوشتن با خود هنرمند، خودِ اصليش و قصه هاي دروني تر او مواجه می شوید. حالا هنرمند كه مثال مي زنم، منظورم خودم نیست. چون هنرمندتر از من زیاد وجود دارد. منظورم مفهوم كليش است. البته با عذرخواهي از همه پيشكسوت ها و بزرگترها اين لغت را به كار مي برم. منظورم اين است كه صاحب اثر هنري توي نوشتار به نظر من به خودش نزديك تر است. براي همين در بازیگری تئاتر من قصه هاي متفاوت تري را تجربه كردم. ببينيد خيلي فرق مي كند.
*** انگار جزر و مدي در مجموعه قصه هاي شما وجود دارد که مانع از آن مي شود به دنبال نخ تسبيحي در بين آنها باشيم. به نظر مي رسد گردآوري 11 قصه اي که ما با آن روبروييم تنها به منظور معرفي قابليت هاي شما در تکنيک و پرورش موقعيت هاي گوناگون داستاني است. با اينهمه اين انتخاب آزادانه و شيوه روايت مدرن شما در داستانها به معني نفي اسلوب و شيوه هاي کلاسيک نگارش به عنوان پايه کتاب نيست. به نظر مي آيد با وجود علاقه شما به آزادي در طرح موضوع، ما شاهد داستان هاي به شدت بنا شده بر شيوه کلاسيک هستيم.چرا؟
خيلي به اين شيوه اعتقاد دارم. چون من به داستان معتقدم. حتي در تئاتر هم با وجود اينکه اغلب اجراهای من در فضاي مدرن هستند،‌ حتي در همان فضا من بايد يک خط داستاني پيدا کنم. چون فکر مي کنم يکي از مشکلات دنياي امروز ما در اين زمينه اين است که دارد از داستان دور مي شود. اين از هم گسيختگي بر مي گردد به این که ما در حال دور شدن از درام هستيم. اما من دوست دارم که اين درام را در کارم حفظ کنم. خيلي جاها بود که مي شد از ساختار داستان دور شد و فرم هم به من در اين راستا کمک مي کرد ،‌اما باز هم سعي کردم از آن پرهيز کنم.

***به عبارتي ما با يک عکس يا خاطره  در کار روبرو نيستيم بلکه در نهايت مينيمال بودن روايت ها، ما با یک قصه طرف هستيم. اما در مورد پايان اغلب آنها به يک نتيجه محتوم و قابل پيش بيني داستاني دست پيدا نمي کنيم. چه شيوه اي را اتخاذ مي کنيد که مخاطب در کار شما به نتيجه و پايان بندي دلخواه نمي رسد؟ آيا آنچه ما در نهايت مي خوانيم نتيجه ويرايش هاي مکرر است؟
من اديتي که در کار مي کنم،‌ ادیت آنچناني نيست. همانطور که دربرخي از اين داستانها مي بينيد و من نوشته ام بازنويسی،‌ اين تغييرات در حد جابجايي چند جمله و کلمه است و شخصيت و قصه هماني است که از اول بوده. اما آنچه که در مورد پايان آنها مي گوييد براي من خوشحال کننده است چون از پايان غير مترقبه خوشم مي آيد و از غير قابل پيش بيني بودن لذت مي برم. چون خودم  هم تقريبا همين طوري هستم. دوست دارم وقتي داستاني را مي خوانم نتوانم حدس بزنم که آخرش چه اتفاقي مي افتد.

*** يکي از داستان هاي تأثير گذار شما "اسب" است. با وجود حضور پر رنگ اسب در این روايت شما، اما قصه صد در صد در مورد روابط آدم هاست که خوب هم از کار در مي آيد. اما مثلا در"مثل هميشه" شاهد چنين چفت و بسط و استحکامي نيستيم. داستان ها به لحاظ قوت و ضعف در يک رده نيستند اما بخش دوم نوساني که در کتاب شما وجود دارد، مربوط به حضور سه نسل و کم رنگ و پر رنگ شدن آنها در طول و عرض کتاب است که نمود کامل آن را در"ماما عاشق لاک قرمز بود" مي بينيم. مشکل و يا مسئله اي در ارتباط شما با نسل قبل و بعدتان وجود دارد که شما را رها نمي کند؟

نه،‌ اصلا. ببينيد مامان من که در اين داستان وجود ندارد، ‌شايد درجاهاي ديگري از کارهاي ديگرم بوده ولي در اين داستان نيست اما حضور مامان بزرگم خيلي در اين داستان هست. همانطور که در ابتدا نوشته شده کتابم را هم به او تقديم کردم. شايد من در يکسري جنبه ها بيشتر شبيه مادربزرگم  علاوه بر اين که تفاوت نسل ها جزئي از دغدغه هاي ذهني ام است. دائم در حال تجزيه و تحليل رابطه خودم با مامانم و رابطه خودم با پريا هستم.
اين حرف و جسارت هايي که در طول زمان تغيير مي کند را دوست دارم. اما وقتي نگاه مي کنم به مادرم،‌ مادربزرگم، مادر مادربزرگم و حتي خواهرم که چند سال از من بزرگتر است،‌ مي بينم تنها زني که در خانواده اين چهارچوب ها را شکسته من هستم. اين به آن معنا نيست که هنجاري را به آن صورت زير پا گذاشته ام. منظورم اين است که من تنها زني در خانواده ام بوده ام که خلاف جريان شنا کرده ام. وقت گذاشته ام براي درس خواندن و نترسيدم از اين که بچه کوچکم را خانه بگذارم وبروم درس بخوانم. الان هم تئاتر کار مي کنم و... البته نبايد فراموش کنيم که شوهر من با وجود تمام مجالي که به من داده يک مرد ايراني است و من بايد يک جاهايي که غر مي زند تحمل کنم و يا يک سري چيزها را دوست ندارد. اما بهر حال من آنچه دوست داشتم را دنبال کرده ام. حداقل من زني بوده ام که در چهار نسل اطراف خودم، ‌توانايي هاي وجودي ام را بالقوه باقي نگذاشتم و به فعل نزديک کرده ام. اين همان دغدغه هایي است که دارم و در داستانهايم هم وجود دارد.

*** بله اما نکته ديگر در مورد داستان هاي پيش رو  اين است که با وجود سرشار بودن از روح زنانگي عاري از نمود هاي رايج زن بودن مثل مسئوليت هاي مادري،  همسري و .... است. ما با ذهن اين زنان درگير مي شويم و نه شرح بيروني روابط و وظايف شان... .

بله. اغلب داستان ها ذهني است. من هميشه مي گويم که خدا هيچ دستگاهي را پيچيده تر و عجيب و غريب تر از آدميزاد خلق نکرده. جدا از اين اعتقاد دارم در جوامعي مثل ايران،که دوران بعد از جنگ را سپري مي کنند ،‌آدم هاي آن جا دچار يک دگرديسي مي شوند که اين دگرديسي در دل خودش خيلي قصه دارد. مخصوصا اگر اين آدم ها زن باشند. چون اصولا زن ها موجودات پيچيده تري هستند. کوندرا هم همين عقيده را دارد. البته من نمي خواهم خودم را با او مقايسه کنم. بهرحال زنان در لايه هاي وجود شان پيچيدگي هاي بيشتري دارند. شايد به همين علت بوده که اين طور به ماجرا پرداخته ام.

*** اين ذهنيت پايگاه بيروني به آن صورت که شما الگو برداري صرف داشته باشيد،‌ ندارد. درست است؟
بله. به نظر من يک دنيايي جدا از آنچه که در بيرون مي گذرد، ‌در درون ذهن آدم هاست که خيلي دنياي جذابي است و نزديک شدن به آن خيلي سخت است. ممکن است دنياي خطرناکي هم باشد.

***آدم هاي شما يک نوع حس غربت و  آشفته احوالي دارند که در سراسر کتاب شما تسری پیدا می کند. اين خصلت نتيجه کشف درون آدمهاي قصه تان است يا مطلوب ساختار ذهني شما به عنوان نويسنده؟
آنها همه مال خودم است. چون من هميشه ياد اين جمله ساعدي مي افتم که مي گفت:" با صدهزار آدم تنهايم و بي صد هزار هم " چون چه دور و ورم شلوغ باشد و چه نه،‌ حس غربت و تنهايي مال خودم است که خيلي اذيتم مي کند و خيلي وقت ها با وجود اينکه آدم شاداب و سرحالي به نظر مي آيم ،‌ دوره هاي پايين روحي دارم که مربوط به همين حس مي شود. اعتراف مي کنم که اين پريشاني مال خودم است و از آن گريزي ندارم. اين پريشاني در درون قلمم و به فراخور حال خودم خيلي جاري شده است.

* "چهار چهارشنبه و يک کلاه گيس " تنها يک عنوان نيست بلکه اسمي است که در آن واحد قصه هم هست و از همان ابتدا در ذهن خوانده تصوير مي سازد. قاعدتا در پس آن بايد فکر و نيتي نهفته باشد که فراتر از يک عنوان خشک و خالي است. چطور به آن رسيديد؟
من آدم خيلي تقديرگرايي هستم. از طرفي داستان آخر اين کتاب فرمي را طلب مي کرد که بايد در چهار روز يکسان از هفته اتفاق مي افتاد. چون معمولا کارگرها در يک روز بخصوص براي نظافت به خانه اي که قرار است مي روند. خب چهارشنبه براي من که آدم تقديرگرايي هستم، ‌روز خيلي عزيزي است. چون مهم ترين اتفاق هاي زندگي ام به طرز عجيبي در چهارشنبه ها اتفاق افتاده است، ‌از زدواج و بچه دار شدن و نامزدي و روزي که کنکور قبول شدم تا اولين باري که جلوي دوربين قرار گرفتم و خيلي چيزهاي عجيب ديگر. به همين خاطر آن روزي که بايد اين اتفاق در داستان مي افتاد چهارشنبه شد. در داستان"گروه اکثريت"من ماجراي آن کلاه گيس را خيلي دوست دارم. به طوري که هر وقت آن داستان رامي خوانم نمي توانم جلوي منقلب شدنم را بگيرم. وقتي نگاه کردم ديدم خب در اينجا هم آن کلاه گيس را داريم و هم همان چهارشنبه ها را و بعد اينکه به لحاظ فرمي هم اين ترکيب اسمي جذاب بود،‌ همه اينها باعث شد که اين اسم را انتخاب کنم. البته من چندان درگير فرم داستان نمي شوم. خب از طرفی هم شما وقتي از کنار يک کتاب فروشي که رد مي شوي، اسم بهاره رهنما را نمي بيني اما وقتي يک اسم متفاوت و عجيب و غريب مي بينيد حتما توجه تان جلب مي شود.

*** اگر بخواهيد يکي از اين مجموعه را به عنوان سوگلي قصه هايتان انتخاب کنيد، کدام يک از آنها براي شما خاص و دوست داشتني تر است که نشان دهنده علاقه شما باشد و چرا؟
داستان "گروه اکثريت " داستان خيلي عزيزي است براي من. نگارشش هم  عجيب بود.

*** اتفاقا از معدود کارهايي است که در آن زن ايراني به معني عام را مي بينيم.
بله. دقيقا قصه مربوط به مادرهاي ماست و حتي عشق هاي شان هم مال ما نيست. اميدوارم حمل بر اداهايي که رايج است نباشد. چون من بيست سال است که در بازيگري ام اما از این اداها دوري کرده ام و نمي گذارم که در داستانويسي ام هم وارد شود. وقتي من اين داستان را نوشتم فقط طرح اش کمي مشخص بود. اما وقتي شروع به نوشتن کردم انگار کسي بغل گوش من ايستاده بود و داشت آن را براي من تعريف مي کرد و چنان روان و پر سرعت اين اتفاق مي افتاد که من مي ترسيدم همه چيز يادم برود. خيلي عجيب بود. اما به غير از اين، داستان ديگري که براي خود من خيلي نرم و قديمي و پر رنگ است با عنوان "مامان عاشق لاک قرمز بود" است که خیلی دوستش دارم.

***به خاطر نوع رابطه اي که با مادربزرگ تان داشتيد؟
نه،‌ نه. شمه اي از رابطه خودم با مادربزرگم  فقط در داستان "شمس العماره " است و دايي هاي سياسي که داشتم و جنگ که خيلي روي من تأثير خاصي داشت. اما در  "مامان عاشق لاک قرمز بود" از يک خانم ارمني کمک گرفتم که ايراداتم را بر طرف کند.

***بدين ترتيب شيوه شما به اين صورت بود که شخصيت هاي قصه هاي تان را پيدا مي کرديد و بعد مي رفتيد دنبال ما به ازاهاي خارجي آن. مثل همان قصه اي که رواي اش يک پسر بچه نوجوان است ...
آن داستان خيلي قديمي است. مربوط به سالهای 72 و 73 است که من خودم بيست و يکي دو سالم بود و شنيده بودم که يک جايي يک خانمی متوجه مي شود بچه واقعي پدر و مادرش نيست و 20 سال به روي هيچ کس نمي آورد که بعدها براي شوهرش گفته بود. من هميشه يک دفتر نت در کيفم دارم و سوژه و لحظه و خبرهايي که فکر مي کنم روزي قصه اش توي سرم مي آيد را معمولا يادداشت مي کنم. به عنوان مثال، در مجموعه دوم داستانهايم ،‌6 تاي آنها آماده است که معمولا از يک جمله،‌ يک خط و يا ديدن يک آدم در مهماني شروع شده و شکل مي گيرند. بله قصه هاي من از يک موضوع، يک اتفاق و يا يک خبري که مي شنوم نشأت مي گيرند و بعد ادامه پيدا مي کنند.  

*** اتفاق افتاده به طور عمدي آدمي را در موقعيتي قرار بدهيد تا واکنش اش را ببينيد و از آن براي پرداخت داستان تان استفاده کنيد؟
خودم موقعي که بازيگري درس مي دادم، به بچه ها تمريني که مي دادم، همين بود که خوب نگاه کنند. آدم ها را ببينند و بعد همين آدم را در موقعيت هاي ديگر تصور کنند و در موردش بنويسند اما در مورد داستانهايم در برخي شان اين طور بود و در بعضي هاي ديگر هم طبيعتا نه. من جايي خواندم که آنا گاوالدا در مصاحبه اش گفته بود که اگر جايي در مورد شخصيت هايي گير کرده رفته و معادلش را پيدا کرده. خب براي من هم گاهي اينطور است و چون بازيگرم، ‌اين شيوه برايم آشناست. چون در بازيگري خيلي اين کار را کرده ام که ما به ازاهاي يک شخصيت را پيدا کردم. مثلا در مورد داستان "تصميم " اين اتفاق افتاده است.

***  با شناختي که ما در حوزه بازيگري از شما داريم، بهاره رهنما المان هاي ميني ماليستي ندارد اما در داستانهايش ما شاهد روحيه عکس اين تصور هستيم، ‌چرا؟
بله. من در نگاه اول و در ظاهر اصلا آدم ميني مالي نيستم. حتي در لباس پوشيدن هم همين طور اما در نوشتن شما درست گفتيد،‌ برعکس است. خب اين از همان تضادي نشأت مي گيرد که براي من هم جالب است. چون آدم وقتي مي نويسد، ‌اين حس ها را در خودش کشف مي کند. من در نوشتن اصلا به بيان اعتقاد ندارم. يعني معتقدم که بيشتر از آنکه بايد گفت، ‌بايد فضا ايجاد کرد و از پرگويي در ديالوگ پرهيز کرد.

*** بله. داستان هاي شما به ندرت ديالوگ دارد، ‌شايد به اين علت است که بواسطه بازيگري از بس ديالوگ حفظ کرده و گفته ايد، خسته شده ايد !؟ (مي خنديم)

البته من خودم آدم پر حرفي نيستم. از طرفي هم در رفتار روزمره ام هم آدم اهل ايجازي نيستم. ولي اين مسئله براي خودم هم جالب است. فکر مي کنم علت اين تفاوت اين است که نوشتن خودش فضاي خودش را ايجاد مي کند و احتياجي نيست آدم زياد براي آن دست و پا بزند.

*** در اين مسير تحت تأثير نويسنده خاصي هستيد که سبک نوشتن اش را دوست داشته باشيد و از ترفندهايش در کار استفاده کنيد ؟
جعفر مدرس صادقي را از میان ايراني ها خيلي دوست دارم.

* مثل اینکه در مقطعي استادتان هم بوده ...
بله. البته اول کارهايش را دوست داشتم که بعد هم استادم شد. البته اين دوست داشتن ارتباطي به اين که استادم بوده ندارد. از ديگر کساني که خيلي کارهايش را دوست دارم،‌ ميلان کوندراست که در دوران دانشگاه يک تحقيق مفصل راجع به او داشتم و بعد کارور،‌ آنا گاوالدا و در قديمي ترها ويرجينيا ولف را وحشتناک دوست دارم."مادام دالاوي اش‌" را همين طور. خصوصا وقايعي از آن که در خيابان وال استريت مي گذشت. از ايراني ها نوشته هاي  ابراهيم گلستان را خيلي دوست دارم. با وجود اينکه اصلا نمي توانم آن طوري بنويسم چون نثر من خيلي ساده است. مثلا کتاب " من چراغ ها را خاموش مي کنم" زويا پيرزاد. رمان تازه اي خواندم از خانم سارا سالار زهي با عنوان "احتمالا گم شده ام" به علاوه "ها کردن "پيمان هوشمندزاده که از آن نوع سبک هاي نوشتاري است که باز هم من بلد نيستم بنويسم. اما ازآن لذت مي برم. همين طور نوشته هاي محب علي و خيلي از نويسنده هاي جورواجور ديگري هست که کارهايشان را دوست دارم. اما الان با تمام وجود تحسين و يادگيري که نسبت به يکسري کتاب ها دارم، نمي توانم بنشينم و مثلا کتاب هايي مثل "چرم ساغري " و "آنا کارنينا " را بخوانم.

* از ميان نويسندگان معاصر دنيا چطور؟
کارهاي نويسندگان پرتقالي را خيلي دوست دارم. نويسندگان نسل نو ايتاليا مثل کالوينو، شيوه هاي نوشتاري مثل "مرشد و مارگاريتا" را دوست دارم. با وجود اينکه خودم را مقيد کردم که يک بار ديگر کلاسيک ها را دوره کنم، ‌ ديگر مجال خواندن جين آستين و مثل آن را ندارم. چون آنقدر ريتم زندگي تند شده که آدم مي خواهد ديگر به چيزي جداي از آن اشرافيت و فضاي آن دوره بپردازد. به همين علت خواندن آنها سخت است. اما در عوض اگر دهها بار هم کوندرا،‌کارور يا کالوينو بخوانم، باز هم لذت مي برم و برايم شامل مرور زمان نمي شوند. الان ترجيح مي دهم که کتاب هاي همنسلان خودم را که تازه در اروپا کشف شده اند و درآمده را بخوانم يا داستان هاي  پايه گذاران داستان نويسندگي مدرن را که پيشتر نام بردم.

* از ميان نويسندگان آلماني مثل يوديت هرمان ( آنسوي رودخانه ادر)و امثال آن که جزء نويسندگان موفق هم سن و سال شما هم محسوب مي شوند چطور ؟
نه، من از هانريش بل به اين طرف ديگر ادبيات آلمان را دنبال نکرده ام. البته پيش نيامده. اگر به کتاب خوبي برخورديد تو اين زمينه خوشحال مي شم که برایم اس  ام  اس کنید. چون من معتاد به کتاب خواندنم. 

 *** با وجود اشاره شما به نويسندگان جورواجور ايراني و خارجي باسبک و سياق هاي متفاوت،‌ خودتان در نوشتن پيرو چه سبکی هستيد؟ و آيا به داشتن سبک مشخصي در نوشتن معتقديد؟
بیشتر این ساده و بی ادا نوشتن برایم مهم است و امیدوارم که از دستش هم ندهم. یعنی همه اش نگران این هستم که در نوشتن به سمت و سویی نروم که خودم در آدم ها دوست ندارم. قطعا این سادگی مدل خودم است و دوست دارم حفظ کنم. علاوه بر آن نوشتن از سیالیت و گفت و گوی درون ذهن آدم ها بیشتر از کنش بیرونی و دیالوگ شان دوست دارم.

***اگر بخواهیم تصویری ببینیم، شما بیشتر طالب زوم کردن و کنکاش درونی هستید تا نماهای واید و عمومی ؟
بله. فکر می کنم درست می گویی. تمرکز من بیشتر روی جزئیات است. به نظر من همانطور که قبلا هم گفته اند هنر و اصولا هنر مدرن در جزئیات متبلور می شود. در همه هنرها و بیشتر در ادبیات هم این مسئله وجود دارد. تا اینجا که صحبت کردیم، من به یک نکته خوب در گفتمان مان رسیدم و اینکه ایجازی که در کلام من هست بر می گردد به پرداختن به جزئیات. جزئیات در رفتار و یک گلدان ونیزی و مانند آن شکل می گیرد. مثلا در داستان"بزک"

***بله دقیقا ما در "بزک" این تأثیر جزءیات را می بینیم. چون در طی این بزک کردن است که ما به کنه شخصیت و روابط اش پی می بریم .
البته. باید بگویم که یکی از کاندیداهای این مجموعه داستان "بزک " بود که به دلیل همان تصویری که مردم از من دارند و این شلوغی و رنگارنگی است، تصمیم گرفتیم از آن برای جلب مخاطب استفاده نکنیم.

*** چه قدر به نظر و آراء منتقدان درکارهای تان اهمیت می دهید؟
منهاي يکسري از آنها که منصفانه و از روي سواد نقد مي کنند،‌ باورتان نمي شود که چقدر در این حوزه زد و بند رايج است. اما  من خيلي خوشحال هستم که تا به امروز در مورد کتاب من خيلي با صعه سدر برخورد شده و خوب نوشتند. اما فکر مي کنم در نقد، جماعت ادبي خيلي سالم تر از جماعت سينمايي هستند. چون معمولا با کتاب شما برخورد مي کنند نه خود شما.



***در خاتمه یک نکته باقی می ماند و آن اینکه با توجه به تاریخ برخی از داستان ها و سابقه شما در داستان نویسی به نظر می رسد که این اتفاق زودتر از اینها باید می افتاد، چرا مجموعه اول تان را با این همه تأخیر منتشر کردید؟
من اگر می خواستم زودتر و یا باهزینه شخصی و از طریق نشر دیگری این کتاب را چاپ کنم خیلی زودتر از اینها اتفاق می افتاد. چون یکسری از قصه های این مجموعه در نشریات مختلف چاپ چاپ شد و حتی مثلا قصه  "شمس العماره " هم ترجمه و در یک مجله خارجی هم منتشر شد. اما یکی از دلایلی که باعث شد این مسئله به تعویق بیفتد،  این است که خیلی از آدم های بزرگی که باآنها ارتباط داشتم و یا استاد من بودند، گفتند صبر کن تا یک نشر خوب این کار را بر عهده بگیرد که اتفاقا زیاد هم دوندگی نکردم. اما  در موقع چاپ با مسائلی مواجه شدم که کار را مشکل می کرد. اینکه مثلا می گفتند باید چهار داستانم "تو خفه میشی یا من ؟"، "گروه اکثریت"، "اردک زرد " و "روبرو " را در بیاورم. چون قابل ارائه به ممیزی نیست.
خب این کتاب 9 ماه در ارشاد بود و موارد حذفی زیادی داشت که در نهایت با حذف داستان اردک زرد " و اینکه  در "تو خفه میشی یا من ؟" این عنصر سیگار کشیدن را حذف کن، رضایت دادند. اما خب قصه من بر پایه زندگی یک زن سیگاری بود که  شخصیت مثبتی هم نبود. پس نمی توانستم حذف کنم که در نهایت با توضیح حضوری پذیرفتند و کتاب پس از 10 ماه اجازه انتشار یافت. البته آنچه در نهایت اتفاق افتاده در نتیجه همکاری با نشری صاحب دیدگاه است که رضایت بخش می شود.




این مطلب در هنرمند 69 به چاپ رسیده است.
نظرات  
نام :
پست الکترونیک :
متن نظر :